CD Advert

برخیز!

ای میهن فتاده، برخیز و نعره ای زن
ای شیر مهرزاده ، برخیز و نعره ای زن

بر ما هرانچه بگذشت، انگار کن که خوابی
ای دیده برگشاده، برخیز و نعره ای زن

بیدار شو که وقت است تا وارهی ز کابوس
ای دل به غم نهاده ، برخیز و نعره ای زن

ایران جاودان را مسپار دست دشمن
ای خلق ایستاده ، برخیز و نعره ای زن

آزاده باش و سرسبز تا سررسد بهاران
ای خود به باد داده ، برخیز و نعره ای زن

دستاربند قدار ، مکر است و حیله کارش
ای جان پاک و ساده ، برخیز و نعره ای زن

دیریست تا نشستی، در گردباد بیداد
صبرت بود زیاده ، برخیز و نعره ای زن

شعری بخوان و شوری در جان شب بیفکن
درکش دو جام باده ، برخیز و نعره ای زن


فوریه ۲۰۱۵
 

Mindfulness

صدای نفس های لحظه ها
آرام
می پراکند
بوی تازه ی بودن را
انگشتم بر نبض زمان است
که منظم می زند
یک
      دو
یک
      دو
یک
      دو
بیرون پنجره
آفتاب صبح
بر خنکای بال نسیم می لغزد
و هیاهوی دور شهر زنده
با بوی قهوه می آمیزد
و بغ بغ کبوتری
که پشت پنجره
با آفتاب
عشق میبازد.

شیرین رضویان
می ۲۰۱۱
لندن

 

فروغ

Forough

بلند قامتا

بانوی نو

که ایستاده ای

بر تارک اینهمه تاری

آنجا که چشم ها

وق زده از حدقه

بسوی تو خیره مانده‌اند

و دندان‌های تیز

برهنه‌

و شمشیرها

بسته از رو

که نامت را بزدایند

از تاریخی که تنها

نام مردانه ثبت می کند

و دردت را نادیده می‌گیرند

وطنین شعرت را

خاموش می خواهند

نمی گذارم

نامت را بزدایند

نمی گذارم

تو را هم

از ما بگیرند

ما دختران یتیم حوا

در زمانه ای که آدم نمایان

به شکارمان برخاسته اند

شیرین رضویان

لندن


 

 سالی که رفت

سالی که رفت

باد نام ها را با خود برد

و دست

گندم کاشت

اما نانی بر سفره پیدا نشد

سالی که رفت

دلقکان شاه شدند

و شاهان به عمق کاخ ها پناه بردند

که تاریخی بمانند

سالی که رفت

مادران نعش کودکان خود را

از دهان دریا گرفتند

و کشتی های متورم از مسافر

برآماسیده از امید

در نقطه انفجار

به ژرفا شتافتند

و ساحل

هرگز به مهاجر سلام نگفت

سالی که رفت

حلب و شام

در خاک و خون غلتید

و چشم های گود رفته کودکان شام

بی شام

از صفحه های خبرچین

سفره شام ما را نظاره کرد

سالی که رفت را بدرقه کن

با یک شاخه گل آبی

آب مریز پشت پایش

تا مگر باز نگردد هرگز.

شیرین رضویان

لندن

 

به زنان مبارز و شجاع ایران، روز جهانی زن خجسته باد

شقایق سنگی

منم شقایق سنگی، ظریف و سخت و صبور
بروی کوه حوادث که زادگاه من است

نه باکی از خس و خاکم نه ترسم از طوفان
که سنگ بودن من بهترین پناه من است

زبس که باد حوادث وزید بر سر من
ز تازیانهی توفان که قامتم را دوخت

زداغ مفرط خورشید بر ظرافت برگ
که بی تعارف و پوزش دمید و جانم سوخت

چنین که سنگ سرشت آمدم به گاه نبرد
زنی به شور و شهامت سر از هزاران مرد

دمیده بر گذر صخره سار آینده
جبین روشن سنگی من سرشته ز درد

خرد لباس من ست و کلاهخود سرم
خرد چو مرکب رهوار و نیزه و سپرم

به خود مبال تو ای کوهسار حادثه ها
اگر تو سخت و سترگی من از تو سخت ترم

شیرین رضویان
لندن ۲۰۱۶

Shaghyegh Sanghi Razavian

 

Anjoman Ghalam

 

سه شعر از شیرین رضویان

وقتی...

وقتی ستاره می دود و آب می شود
وقتی سپیده عاشق مهتاب می شود

وقتی که شب به وسوسه آغشته می شود
وقتی سحر ز عشق تو سیراب می شود

وقتی قلم به معبد اندیشه می رود
روح از هجوم واژه چو بی تاب می شود

ماهی ز تنگ بسته چو بیزار شد دمی
با خاک خشک تب زده همخواب می شود

جویی که از تجسم دریا شدن گریخت
غافل ز خود روانه ی مرداب می شود

آن سرو سالمند تناور به ناگهان
خشکیده از تهاجم زهراب می شود

آهو به دستبوسی صیاد می رود
قایق به میهمانی گرداب می شود

وقتی که آرزوی تو در سینه ام نشست
آنگه ستاره می دود و آب می شود

ادامه  اشعار در سایت انجمن قلم ایران (در تبعید)


 

Kanoon Nevisandegan

کلاغ های خسته به من گفتند
تو عزم سفر داری
و دست هایت
آن مرغان پر شکسته
پریده رنگ
در دیدار آخرمان گفتند
تو عزم سفر داری
اما گوش های من
صدف های بسته ای بودند
که فرو نشستن دریا را
باور نداشتند
 
قلبم اینک
نهنگی ست
در شن نشسته
برآماسیده از اندوه
که اشک های بی صدایش
در سینه بی رحم ساحل
گم می شود.
 
 
شیرین رضویان
سپتامبر ۲۰۱۰- لندن


 

برای دوست همیشه در یادم، نویسنده و روزنامه نگار مردمی ستار لقایی

با این شتاب، بی ما؟

بی اشک کی توان شست اندوه این تباهی
بی نور کی توان دید در بطن این سیاهی

بی ابر کی توان کرد سیراب تشنگی را
آخر چسان بماند بی آب زنده ماهی

ای خسته جان تنها، ای روح بی محابا
با این شتاب، بی ما، پا در رکاب راهی

تنها مرو که راهی نارفته پیش رو هست
در رهگذار توفان، همرزم خود نخواهی؟

ما از تو جز مروت، غیر از وفا ندیدیم
بر ما ببخش از ما گر سر زد اشتباهی

ابر ملال بر ما ، بارید تا تو رفتی
بر جا نماند جایت جز حسرتی و آهی

از قلب ها چه باقی ماند بجز محبت
از چشم ها چه ماند بر جا بجز نکاهی

شیرین رضویان
13سپتامبر 2010- لندن


 

نه تور و نه پولک و نه زر پوش مرا
نه چادر خامشی به سر پوش مرا

از نور و شعور و شعر و آواز و سرود
هر روز ردای تازه تر پوش مرا

***

آنان که هزار گونه نیرنگ زدند
بر چهره ما نقاب شبرنگ زدند

هر واژه شعر ما به خون آغشتند
از بس به دهان عشق ما سنگ زدند

*** 

تیراژه‌ی شعر بودنم رنگین کرد
هر واژه که ساخت روحم عطرآگین کرد

 من تلخ چو میوه‌ی نگفتن بودم
شعر آمد و گفت و بودنم شیرین کرد

شیرین رضویان
کتاب جهان بینی محزون صدف
  


 

تضمین غزل حافظ

این سیهکاران که دل ها را مکدر می‌کنند
بحث ایمان و شهادت را مکرر می کنند
مادران را خون دل چون می به ساغر می کنند
"واعظان کا‌ین جلوه در محراب و منبر می کنند"
"چون به خلوت میروند آن کار دیگر می کنند"
 
رو به مسجد نزد شیخ و بهر ما این راز پرس
گر جوابت را نمی گوید ، کمی با ناز پرس
گر نشد از مفتی رند دغل پرداز پرس
"مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس"
"توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند"
 
خویش را بینند پا بر فرق ماه و مشتری
در دغل بازی نیابد کس بر ایشان همسری
پیش چشم داورند و غرقه در ناباوری
"گوییا باور نمی دارند روز داوری "
"کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند"
 
یارب از نامردمان داد دل ما را ستان
بهر بیداریشان  توبو الی اللهی بخوان
یا ز خاک پاک ما این دین فروشان را بران
"یارب این نودولتان را بر خر خودشان نشان"
"کاینهمه ناز از غلام ترک و استر می کنند"
 
لعن و نفرین خدا بر شیخ و بر خویشان او
بر فریب زاهد سالوس و هم کیشان او
 بر ریای زاهد و کفر کج اندیشان او
"بنده پیر خراباتم که درویشان او"
"گنج را از بی نیازی خاک بر سر می کنند"
 
باورم ناید که باز این سرزمین ایران شود
یا که  آن ویرانه ها یک روز آبادان شود
یا که با یک گل کویر خشک ما بستان شود
"خانه خالی کن دلا تا منزل سلطان شود"
"کاین سیهکاران دل و جان جای لشکر می کنند"
 
باز آمد نوبهار و باز هم گل ها شکفت
باز باید غصه را در ژرفنای دل نهفت
باز باید شب به شب در خون دل تا روز خفت
"صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت"
"قدسیان را بین که شعر حافظ از بر می کنند"

شیرین رضویان
ایران – ۱۳۶۴
 


 

گاهواره‌ی درد
 
هرگز زبان به کام فرو نگذاشتم
آنجا
که سخن برای گفتن بود.
 
بیا بگوییم
این آسمان آبی را
رگه های خون از چیست؟
اگر نه خون خورشید
که هر روز
دشنه در قلب نورافشانش می‌نشانند
 
این روشنی‌ستیزان
آخر از کدام تبار بی‌نشانند؟
 
بگو به دختران سیه‌پوش اشک‌ بار
که گل شکفتگی‌شان را
هر روز صاعقه می‌دزدد
 
بگو بر سینه‌ام
جای گونه‌های شما
جاودانه بارانی‌ست
 
بگو غریو آنهمه اندوه
خروش آنهمه تندر
مباد که از پایتان بیندازد
 
بگو واژگانم
گاهواره‌ی دردهای شما باد
 
تا روزی که درد
تنها رویای خموش کودکی باشد
که خواب می‌بیند
عروسکش را از دستش ربوده‌اند.
 
 
20 اوت 2000
لندن


 
سی سال

لبخند ماه پیداست در آسمان آبی؟
یا رقص یاس روی ایوان ماهتابی؟

آیا فراز "صفه" آن سکه ی درخشان
هر شام می درخشد چونان خیال و خوابی؟

آیا درخت گیلاس بر جا میان باغ است؟
شیرین شود دهان ها از خنده ی گلابی؟

میخانه ها که بسته ست ، آیا میان "جلفا"
پیدا شود به پنهان ، گه شیشه شرابی؟

در قحطسال نیکی، آیا کویر تشنه ست ؟
یا می کند لبی تر گاهی به جرعه آبی؟

فصل کتابسوزان آیا شده فراگیر؟
یا میرسد زمانی سوی شما کتابی؟

دست عسس اگر چند راه نفس بریده
آیا رسد گداری نجوای شعر نابی؟

شاید که پس ستانیم، میهن ز دست دشمن
شاید که بوده سی سال ، کابوسی از سرابی

شیرین رضویان
نوروز ۱۳۹۲

• صفه کوهی در اصفهان
• جلفا محله ارامنه نشین در اصفهان


 
شعری از آتش

شعر من خط مبهمی بر شن
یا که اشک بخار پنجره ها
سوسوی آفتاب پائیزی

شعر من شبنم سحرگاهی
قطره اشکی چکیده بر دامن

آتشی مانده زیر خاکستر
سرخ و رخشنده ، گرم و پرغوغا
در شب گرگ و میش برف آلود

نغمه گفته های نا گفته
قصه ی پیرهای ناپخته
سیری از کودکی
به پیرسری
نامه ای نارسیده بر مقصد
داستانی که هیچکس نشنید

شیرین رضویان
۲۰۱۳ لندن


 
شبح خدا

آنروزها
که آتش برگ های پائیزی
بر هیمه شانه های باد
می چرخید
و سپیدارها
هنوز
بلند و راست قامت ایستاده بودند
و بید مجنون
سایه بانی بود خنک
برای آسودن
نه این ماتمزده پریشان غمناک
و شب
سرشار شعر بود و بوی یاس و باران
و ماه
صورت گردش را
از پشت سایه کوه
هر شب با لبخند نشان می داد
آن روزها
که گیسوانم
فروغ غروب بود و
گریبانم صداقت طلوع
آن روزها در گرداب گذشته گم شدند
این روزها
روزهای دیگری هستند
و من
من دیگر
و خدا
شبحی ست نامریی
که گاه هست
و گاه به یک فرمول ریاضی تبدیل می شود

شیرین رضویان
۲۰۱۲  لندن


 
مرا نگاه تو ...

مرا نگاه تو معنا کرد
ای نفس
ای تپش های بودن
هماره سرودن
مرا نگاه تو معنا کرد
از زبان بی معنی روزهای تهی
شب های تباهی
سردی
سکوت
سیاهی
چشمانت به نگاهی
به بی گناهی یک شمع
یک دعا
مرا به نور مبدل کرد
مرا سرود تو آوا کرد
از پس زنجیر
خشکسالی
کویر
لب دوختگی ، سوختگی
مرا سرود تو آوا کرد
مرا نگاه تو معنا کرد.

شیرین رضویان
۲۰۱۱ لندن


 
نسل انقلاب

هرچند قاصدک وار در دست های بادیم
هر چند خاک خود را ما پشت سر نهادیم

هرچند چنگ غربت بر جانمان خراشید
هر چند گرد پیری بر روی و موی پاشید

جان جوان ما را هر چند زود چیدند
هر غنچه ی شکوفا در خاک و خس کشیدند

ما نسل انقلابیم ، بازیچه سرابیم
دریا ولی همینجاست ، بیهوده در شتابیم

دریا همین شکست هر قید و حصر و بند است
آزادگی ز بند هر گونه چون و چند است

ما سیب های کال افتاده بر زمینیم
ما کودکان پیر خط خورده بر جبینیم

ما وارثان مجبور یک آرمان در گور
ما نیم رسته گلبن، ما وصله های ناجور


شاید رهایی ما در جان روشن ماست
اثبات برد بازی در زنده بودن ماست

شیرین رضویان
۲۰۱۲  لندن


 
سفر سال نوری

ای همیشه
که بعد از هزار سال
اینک رخ داده ای
و آمده ای که بمانی
بمانی شاید
اگر چیزی ماندنی باشد
این تویی
که همیشه
و امروز
و فردا خواهی ماند
می دانی
وقتی ساعت زمان
ده ضربه می نوازد
و من
در ده بعد ماورای طبیعی
پرتاب می شوم
گم می شوم
در سفری که هزار سال نوری طول می کشد
و ثانیه ای بعد
چشم می گشایم
و می آیم
دوباره به آغوشت
ای همیشه روز
با نگاهی به رنگ کهربا ی هزار ساله
که قلب مرا
بسان مهر گیاهی کهن
در خود تسخیر می کند

شیرین رضویان
لندن


 
تاریکخانه

چشم هایم را کجا بگذارم
که تصویر خاطره هایم
گم نشود؟
در کدام تاریکخانه
عکس های رنگی خاطره ام را ظاهر کنم
که مهربانی ها رنگ نبازند؟

گل یاس خوبی هایت را
لای کدام کتاب نگاه دارم
تا عطر آن در فضای فاصله محو نشود؟

بادبادک های رنگی
در آسمان ابری حافظه ام
رفته رفته
سیاه و سفید می شوند
پروانه های حرف ها
شیشه ای
بی رنگ
بی کلام

جعبه مداد رنگی هایت را
به من امانت بده

شیرین رضویان
اکتبر ۲۰۰۹  لندن


 
غزل

غزل دو دیده مست تو بود دیگر هیچ
همان که دل ز کف من ربود دیگر هیچ

غزل شمیم بهاران باغ بالش تو
که یک فرشته برویش غنود دیگر هیچ

غزل طنین نگاه عمیق و روشن تو
که گفت دارد و با دل شنود دیگر هیچ

غزل زلالی شفاف دست های تو بود
همان که دست من آن را سرود دیگر هیچ

غزل حماسه رنگین عشق بود و نبرد
که در قصیده من رخ نمود دیگر هیچ

غزل که سرخی خون بود و گرمی آتش
به غیر عشق کلامی نبود دیگر هیچ

اگر نه خون غزل در رگان من جاری ست
چنین تپیدن دل را چه سود دیگر هیچ

شیرین رضویان
اکتبر ۲۰۱۱ لندن


 
ساعت زندگی!

زبر اند
زبر اند لحظه ها
بر پوستم
که از نبودنت
هر لحظه نازک و نازک تر می شود
زبر اند لحظه ها بی تو
و تیز
این کاکتوس های نامریی
که از همه سو
به سویم پرتاب می شوند
و من
در حوضی
از خون نامریی خود
می نشینم
صبور
گویی شقایقی تشنه
در انتظار رگبار

داغ اند
داغ اند آه ها
در اشتیاقت
گویی سیگاری زهرآگین دود می کنم

تنبل اند
تنبل اند عقربه ها
در انتظارت
می خواهم سرشان داد بزنم
اما مثل اسکلت های پوسیده
استخوان شان خورد می شود
از فریاد بی صدای من

زمان دیگر نمی گذرد
ساعت زندگی
عقربه ندارد.

شیرین رضویان
دسامبر 2009- لندن

 
تنهایی

پرنده می پرد از آستان تنهایی
ستاره گمشده در کهکشان تنهایی

بگو که از که بجویم سراغ خانه دوست
من از رفیق گرفتم نشان تنهایی

ز واژه واژه ی شعرم نشان من پرسید
نوشته ام همه را با زبان تنهایی

من آن پرنده ی بارانی ام که آبی وار
پریده ام همه در آسمان تنهایی

فراز سرو سهندی که در افق تنهاست
گذاشتم ز ازل آشیان تنهایی

ز گردباد غریبی دلم نلرزیده ست
گرفته ام همه را در عنان تنهایی

چو خوشه های طلایی گندمم به درو
بریده ام که شوم آب و نان تنهایی

مرا ز بی خودی و بی کسی نترسانید
فراپریده ام از لامکان تنهایی

شیرین رضویان
مارس 2010- لندن

 
اشکی برای تو

آفتاب نگاهت
ابری ست
عسل چشمانت
خاک آلود و خیس
و دلم برایت
آنقدر می گرید
که اشک چشمهایم را
دزدیده است
اگر سیب بودیم
بر شاخه می ماندیم
تا آفتاب
ترشی اندوهمان را
رفته رفته بزداید

اما
مثل قطره های درشت باران
بر خاک می افتیم و می ترکیم
چون آسمانمان
سخت ابرآلود است.

پستوهای سایه روشن روحم را
می گردم
شاید پر سیمرغی بیابم
برای تو سهراب تهمتن ام
که می اندیشی تنها ایستاده
جز اشک و بوسه
چیزی در چنته ام نیست
که زخم هایت را بشویم
و با گلبرگ بپوشانم

گردآفرید منم
سرت را بر سینه ام بگذار
تا دردهایت را
من بگریم.

شیرین رضویان
20 نوامبر 2009- لندن

 

زمزمه ها

بر روی بهار بوسه ها خواهم زد
بر غنچه و برگ و گل جدا خواهم زد

با دفتر خاطرات خواهم بنشست
زآغاز سری به انتها خواهم زد

***

با یاد وطن به خاک غربت، بوسه
از دور به آن دیار الفت، بوسه

با بوی گلاب یاد گل های وطن
با آینه بر چهره ی یادت ، بوسه

***

این مرغ شکسته پر که در خواب من است
خود فاطمه و سعید و سهراب من است

این سیل که می کّند بن قلعه ی دیو
فریاد ندا و جان بی تاب من است

***

با دیو سیاه جهل رویاروییم
اما سخن از سپیده دم می گوییم

با هر تبری که ریشه مان را بزنند
هنگام بهار باز هم می روییم

***

ایران من ای که از درون در بندی
با غربت و بیداد تو خویشاوندی

ما از تو گسسته، خسته هرگز نشدیم
هرچند تو سوگوار یک پیوندی

***

ای عشق بگو به کوه و دشت وطنم
از مهر تو من به هیچ رو دل نکنم

هرچند که دورم از تو اما مهرت
از جان نرود اگر بمیرد بدنم

***

در چهره ی خصم نیشخندی بزنیم
بر پای سمند ظلم بندی بزنیم

با واژه به جنگ عقل سوزان برویم
فریاد بروی بام چندی بزنیم

***

ای نم نم باران ، تو مرا پیدا کن
ای بوی بهاران ، تومرا پیدا کن

شعرم تو بخوا ن به کوچه باغ همدان
ای صبح شمیران ، تو مرا پیدا کن

***

آتش به نهاد این خرد سوختگان
این خامه شکستگان و لب دوختگان

در هم شکنان خانه نور و خرد
از بربریان حکومت آموختگان

***

در دایره ی تو گرچه ناپیداییم
اما تو بدان که همچنان اینجاییم

از صفحه تاریخ تو را می شوییم
بی خویش تویی و ما همه با ماییم

شیرین رضویان
 نوروز 1389
لندن

 

آروین

 لحظه ها را
می بویم با تو
دانه دانه
یاخته های زمان را
لمس می کنم

در لذت با تو بودن
تو را در بطن خود داشتن

تو آن معجزه عشقی
که در واپسین لحظه ها پدید آمد
و آخرین شاخه های سبز مرا
با شادابی
پیوندی دوباره داد

تو آن پدیده ی دوباره بودنی
در گذرگاهی
که در آن
فرصت دوباره اندک است.

شیرین رضویان
 آوریل 2005
لندن

 

آواز سنگ

آ
وای روح باستانی سنگ را
از ماورای
ششصد ملیون سال کهن
از نای نی لبک سرخپوستی شنیدم

آنجا که زمین
با قصه های چندین هزار ساله اش
نشسته
با ابهت یک آتشفشان خاموش
و یک روح ساکت شنوا می خواهد
که نجوایش را
از دهان هر سنگ
هر گیاه و خارواره و خاراسنگ
بشنود.

شیرین رضویان
15 ژانویه 2005
Grand Canyon, Nevad

 

برای ندا

مرگ تو شعری بود
از واژه آزاده
مرگ تو شعری بود
از خونِ خود زاده

دریای پر موجی
پویان و کوبنده
رگبارِ هشیاری
کوبان و بارنده

مرگ تو پژواکی
از مرگ پروانه
از قتل مختاری
از خون پوینده

مرگ تو آغازِ
پایانِ بیداد است
لب های خاموشت
خود روح فریاد است

مرگ تو شعری بود
بی واژه و پربار
جسمت تهی از جان
روحت ولی سرشار

در وصف پروازت
هر واژه بی معناست
هر شعر ویران است
هر گفته‌ای بی‌جاست

شیرین رضویان
22 جون 2009
لندن

بشنوید ....

 

یک سفرۀ آزادی

ای مژدۀ آزادی در بال کبوتر ها
ای معنی خوشبختی دردفتر باورها

ای سبزترین واژه در موسم بی برگی
معنای خوش رویش در جان صنوبرها

ای بوی خوش میهن، ای رایحۀ مادر
ای قُل قُل آرامش، در قلب سماورها

ای گردش روزوشب، ای آینه، ای ماهی
ای منقلب احوال، ای داور داورها

باشد که فرو ریزد بنیاد ستم امسال
باشد که نگون گردد تخت همه خودسرها

باشد که در این نوروز، روز همه نو گردد
باشد که شفا یابد داغ همه مادرها

باشد که نباشد غم در چهرۀ نوباوان
باشد که نریزد اشک از دیدۀ دخترها

خود عیدی مردم باد یک سکۀ آزادی
یک گندم خوشبختی، یک سفره ز نوبرها

پایان ستم باشد آغاز شکوفایی
باشد که شود این سال،خود اولِ آخرها

شیرین رضویان
مارس 2008

 

با شما

یاران که سبز دامن الوند با شماست
هر بامداد و شام دماوند با شماست

یاران که بوی عید و گل و سبزه و گلاب
هم بیدمشک و عنبر و اسپند با شماست

وقتی که باز می رسد از راه نوبهار
یادی ز ما هیچ دمی چند با شماست؟

ما سرنشین کشتی غربت شدیم و باز
پیوسته جانمان پی پیوند با شماست

سبزا بهارتان اگر از طوس می رسید
کان پیر بی بدیل خردمند با شماست

باشد در این بهار خرد را بگسترید
زیرا نجات میهن دربند با شماست

درخویش بنگرید، ز خود بیخودی بس است
خود را خدا کنید ، خداوند با شماست

شیرین رضویان
مارس 2007

 

 فصلی دیگر

مرا خواب
مرا رویای یک شهاب
در خود ربود

شهاب
رهگذری در آسمان تاریک تنهایی بود
و من
در هجای واپسین آن کلمه در ماندم
آن واژه‌ی معصوم
آن کلام مقدس نامفهوم.

من چون سیبی
از شاخه آویختم
تا پرنده‌ای شاید
سور شیرینی مرا بر سفره بنشیند

می‌خوش
نیم‌رس
هم سرخ
هم سبز

در رویای یک فصل دیگر.

شیرین رضویان
 اوت 2000
لندن

 

 همیشه باران است

 نیا نیا که جهانم به رنگ باران است
درون سینه‌ی تنگم همیشه طوفان است

 طمع به مهر و امیدی به یاری من نیست
که جای جای دلم جای زخم یاران است

مکن گذر تو ز پرچین باغ من که در آن
پرنده غرق سرشک است و لاله گریان است

نگفتمت که از این رهگذر عبوری نیست؟
که پلکان سرایم هماره لرزان است؟

که آشیان دلم پشت سد حیرانی ست؟
نگفتمت که درین ره خطر فراوان است؟ 

زبان مادری‌ام بغ بغ کبوترهاست
شمیم سبز دلم بوی سبزه‌زاران است

نگاهم ارچه زمینی و گرم و شیرین است
قرارگاه دلم اوج کوهساران است

درون سینه‌ی من عاشقانه می‌خواند
پرنده‌ای که صدایش به رنگ باران است

شیرین رضویان
15 اوت 2003
لندن

 

 خسته شدم!

 ز دست خلق و ز دست خداش خسته شدم
از اين زمانه و از خدعه هاش خسته شدم

ز شيخ و شاعرو شاه و شهيد و شهرت خواه
که گشته اند همه يک قماش خسته شدم

از آن خدا که زمانی هميشه با من بود
کنون نمی رسد اينجا صداش خسته شدم

از اين دو واژه ی فرّار عشق و آزادی
که مانده اند همه در عزاش خسته شدم

از آن وطن که دلم سال هاست لک زده است
برای يک نفس از آن هواش خسته شدم

از آن رحيم و ز رحمان و قاصم جبار
که گشته ملت ما مبتلاش خسته شدم

از آن قطار تمدن که تق و لق می رفت
که ايستاد ز بس شد یواش خسته شدم

 ز سير ممتد بيداد در روند زمان
که نيست مژده ای از انتهاش خسته شدم

ز هر چه سست کند پايه های آزادی
ازين نخوان و نگو و نباش خسته شدم

 شیرین رضویان
 19ژويیه 2002
لندن

 

جای من خالی ست

 جایی

نهان در لابلای سروهای اصفهان

شاید

جایی

میان پیچ پیچ جاده ی چالوس

یا هاله های دور جنگل های کوه نور

حتا اگر جایی

بسیار دور دور


در چشمه ای کوچک

که می ریزد ز پشت گنجنامه

در شهر باباطاهر و مفتون و بوسینا

شاید

حتا

 اگر حتا

بر برگ های گرد لادن ها

در لابلای سبزه های رسته بر سینی

یا در کنار سنبل و قطاب و شیرینی

در حوض کاشی کاری آبی

یا در کنار قوری چای و سماور

          چیده بر ایوان مهتابی


جایی ازین جاها

جای من خالی ست


هرچند

 این را هیچکس با من نمی گوید

هرچند

دیگر هیچکس

نام و نشانم را

شاید نمی جوید

 
در جان سبز هر جوانه بر درخت پیر

در جسم جاویدانه ی آن شیر در زنجیر

در جای جای سرزمینم

جای من خالی ست.

شیرین رضویان

1 مارس 2007 لندن
 

About the Poet Publications Events Contacts Home English

کدام سایه از آبی ها
را ورق بزنید

بر ستیغ صبح

 بر ستیغ صبح ایستاده بود

افراشته قامت

پریشان گیسو

و سپیده دم

امتداد قلب سرخش بود

که تا انتهای دشتهای تنهایی

گسترده می‌شد

رنگین کمان واژه

از سینه‌اش موج می‌کشید

و دامانش

به وسعت ابدیت

برای عشق فرصت داشت

هر بار

که دست‌هایش را می گشود

غنچه‌های عشق

بر زمین می‌ریخت

و چشمانش

برای دردهای همه می‌‌‌گریست

و

قلبش

در سینه نازک و بی‌قرار

هزار

پارة سرخ و درخشان بود

بر فراز افق

آرام ایستاده بود

و شعر زندگی می‌سرود

آن شاعر

آن مادر

آن زن

 
شیرین رضویان

لندن
 

ایرانخدای عشق 

بیرون شو ای سیه جان این خانه جای عشق است

پایان این سیاهی ، خود ابتدای عشق است

 

آن لاله های خونین بر پهنه ی دماوند

هم خود درفش عشق و هم جای پای عشق است

 

با عشق می ستیزی ، از عشق می گریزی

فریاد پاک جانان ، شور و نوای عشق است

 

اعدام عشق تا کی ؟ ای از خدا بریده

الله تو همانا ایرانخدای عشق است

 

ای شبنهاد شبدل ، خورشید ما به منزل

چون بردمد تو جایت ، در زیر پای عشق است

 

خفاش کور جهلت ، افتد به خاک ظلمت

این سرزمین به زیر بال همای عشق است

 

هرچند ارمغانت ویرانی است و نکبت

پرواز ما ازین دام با بال های عشق است

 

ای نفرت مجسم ، خاک مرا رها کن

جای تو نیست دیگر آنجا که جای عشق است

 

خون ها که ریخت بر خاک،سرها که رفت بر دار

شد واژه ی سرودی،کاو خود صدای عشق است

 

خواهم که جان و سر را بهر خرد گذارم

ناقابل است اما این خونبهای عشق است

 

شیرین رضویان

 

شعری از غبار

 شايد

به گوش دهکده ی خواب آلود

نرسد فريادی

که پژواکش

در سينه ی سنگی کوه فاصله

                                    گم می شود

 شايد

نگاه  روشن کودکی

در آفتاب پائيزی آن شهر دردمند

به چشم های دلنگران شاعری نيفتد

که بر درياهای تاريک و مه آلود

می راند

می راند

کشتی غربت خاکسترين اش را

تا زمين های تازه بيابد

برای کشت پندار های غريبانه

 شايد

سترده شود

زدوده شود

زودتر از تبخير شبنمی

                        در آفتاب سحرگاهی

شعری

که با انگشت

بر بخار  آيينه نوشتم.

 شيرين رضويان

لندن 1 اکتبر 2003

 

با جامه ای پریده رنگ

 بر دامن سبزش

جای سم ستوران است

بر سینه ی سپیدش

خراش پنجه های شقاوت

 بر هفت سین اش

سرما و

            سکه ای

یک رویش درد

            و روی دیگرش صبر

 و نامش

کمتر بر سطور مردانه ی تاریخ

                                    سایه افکنده ست

 و زهدانش

            پرورنده ی عشق

عشقی که او را

            به خاطرش سنگسار می کنند.

 او مادر کسی ست

یا همسر کسی

یا معشوقه ی کسی

 بازیچه ی تخیلات شاعری شاید

که روزی خود را

نرخدای زمین پنداشته!

 از شکوه شیرین

جامه ای رنگ پریده برایش مانده است

که دامنش را

            موریانه ها خورده اند

با صندوقچه ای

            از افسانه و تاریخ

که آن هم

در هجوم موش های تعصب

                        جویده شده است

 و هماره در واپسین دم

مردانش

            او را به مصلحتی فروخته اند

دهانش را

            به مصلحتی

                        دوخته اند

 شگفتا

 که هنوز ایستاده مغرور

با پیکری

            که بر تنه اش

عاشقان

نام خود را

با چاقوی جهل تراشیده اند

و گمان برده اند

            که دوستش می داشتند

 شگفتا

که هنوز ایستاده است

با دو انار خونین

به جای دو پستان

و ترنجی از رنج

            به جای زهدان

 بر دامن سبزش

جای سم ستوران است

 او خدایبانوی جاودانه ی ایران است.

 شیرین رضویان

 

 

از بس ستاره کشتيد روی زمان سياه است
هم اين زمين سياه است هم آسمان سياه است

روبسته زان نشستيد در پيشگاه تاريخ
کز اينهمه جنايت، رخسارتان سياه است

دست قلم شکستيد ، پای سخن ببستيد
ای روشنی ستيزان ، افکارتان سياه است

هر تار موی يک زن ، بندد مسير تقوا؟
اين خود گواه آن بس ، پندارتان سياه است

هر حيله‌ای که داريد، در آستين تزوير
هر جادويی که بستيد در کارتان سياه است

هر خطبه‌ای که خوانديد ، هر جمعه بر سر کوی
خلقی گريست زيرا ، گفتارتان سياه است

ميخانه ها ببستيد ، بتخانه ها گشوديد
با خون وضو نموديد ، کردارتان سياه است

شد پرده ی سياهی ، معيار پاکی زن
ای صبحدم گريزان ، معيارتان سياه است

زين شرم ، روی ما نيز در هر مکان سياه است
از بس ستاره کشتيد روی زمان سياه است

شيرين رضويان/ لندن
آوريل 2000

PDF

بشنويد

آقا؟  - بشنوید

آخرین نگاه

. . . دختری که روزی

کتابسوزان

شکوفه‌ی دی
برای زهرای زيبای کاظمی
رنج و نارنج
 
 
 
 
Copyright © 2003-2017 Shirin Razavian. All rights reserved.